2008 نوامبر 21
نام کاربری: کلمه عبور:
جادوی جاودانگی
13/12/2006 08:14:03
خوشبختم! شما با یکی از افراد نسل سوخته طرفید. می گویید نسل سوخته که مال قصه هاست، یک واژه من درآوردی دهان پرکن است. ولی من اصرار دارم روی این واژه. اگر یک منی هم درش آورده باشد برای نسل من درآورده. به دنیا که آمدیم، انقلاب شد. بعد هم تمام کودکی مان زیر موشک باران و آژیر قرمز و ملت ایران توجه کنید! علامتی که هم اکنون می شنوید علامت قرمز است و چسب های از پشت روی شیشه ها زده و خاموشی گذشت. ما بچه های صف های طولانی شیر و کوپن هستیم. بعد هم که جنگ تمام شد افتادیم به دوران سازندگی و یک مشت خواهر و برادر سر همه چیز گیر بده. یادم نمی رود شلاق خوردن یکی از پسرهای محل که توی راه مدرسه دخترانه ایستاده بود. بردند وسط حیاط دبیرستان دخترانه ده تا شلاق کوبیدند به کمرش. نمی دانم آن پسر دیگر کمر صاف کرد یا زندگی اش در همان لحظه متوقف شد و اگر الان نفس هم می کشد مرده متحرک است. از این صحنه ها زیاد دارم توی ذهنم. ماه محرم بود و یکی از پسرهای محل مان توی بلوزش راه قرمز هم داشت. کمیته که توی کوچه ها می تابید او را دید و همان جا هر چهار تایشان جوری پیاده شدند و آن پسر را زیر مشت و لگد گرفتند که انگار همان دشمنی است که همیشه ما را ازش می ترسانند. چیزی در مایه لولو خورخوره دوران کودکی. یا توی دوران جنگ ما بچه های نیم وجبی را صبح های زود سر صف صبحگاهی مدت ها نگه می داشتند تا پنج بار بگوییم: مرگ بر آمریکا. مرگ بر اسرائیل. مرگ بر ضد ولایت فقیه. و جوری بگوییم جنگ جنگ تا پیروزی که برسد به گوش رزمنده های اسلام. و ما باور می کردیم که صدای مان می رسد. دست های کوچک مان را مشت می کردیم و با همه وجود شعار می دادیم. دوران کودکی ما این گونه بود. پس عجیب نیست اگر نسل من، نوستالژی عمیقی به کارتون های دوران کودکی خود داشته باشد. اگر همه آنت و دنی و لوسین را بشناسند. اگر هیچ کسی لوسین را با لوسیمی اشتباه نگیرد. راستی چرا؟ این دو اسم که خیلی شبیه هم است. ولی من هیچ کدام از دوستانم را ندیده ام که بگوید لوسیمی کدام شان بود؟ یا فلون خانواده دکتر ارنست. اسکار و استرلینگ رامکار. بلفی و لی لی بیت و ممول دوست داشتنی من و جودی. جودیییییییییی آبوت. ما با این ها زندگی کردیم. آن ها زنده تر از هر موجود زنده ای در ذهن و روح ما هستند. ممکن است قیافه مادرمان را در آن دوران به یاد نداشته باشیم، ولی مادر فلون یا مادر لوسیمی را با آن لباس های بلند و کمرهای پهن و پیش بندی که هیچ وقت باز نمی شد، حتما به خاطر داریم. آن ها هیچ وقت پیر نمی شوند. لوسیمی هیچ وقت بزرگ نمی شود. من بزرگ شدم. آن موقع ها من و او هم سن بودیم. ولی الان من سال ها از او بزرگترم. و شاید راز ماندگاری آن همه شخصیت همین باشد. آن ها هیچ وقت پیر نمی شوند. صدای خنده های بلند و شادشان هنوز در گوش مان است. بالا و پایین پریدن های شان. آن ها درون ما زندگی می کنند. تا وقتی که ما زندگی کنیم. و این همان جادوی جاودانگی است.
RE: جادوی جاودانگی
15/12/2006 11:02:31
سلام مطلبو خوندم . خواستم نظر بدم . يه نگاه به نظراي ارائه شده انداختم . ديدم هرچي ميخواستم بگم تو گفتي . اينه كه فقط ميگم "دمت گرم بابا ، گل گفتي" موفق باشي
جادوی جاودانگی
22/05/2007 14:28:15

همه اون چه در دلم بود رو  نگین گفت

چه خوبه که کسای دیگه ای مثل تو هستن که این حسا رو دارن.

چه خوبه که ما تنهانیستیم... چه خوبه مه ما با همیم... از همیم.